
آفتاب هنوز جاگیر آسمون نشده بود که خودم رو رسوندم به کنار دریا. حس و حال عجیبی بود، تا چشم کار میکرد هیچ کس جز خودم کنار دریا نبود. غرق فکر شده بودم و داشتم خودم رو میکاویدم با رفت و برگشت امواج. کم کم یه آقایی همراه من شد و شروع کرد توی ساحل قدم زدن. سنش زیاد بود و یه سوییشرت آبی گره زده بود به گردنش. من هر چند قدم میایستادم یا مینشستم تا به چیزی که میخوام عمیق فکر کنم و اون تو این فاصله چند بار ساحل رو رفت و برگشت. یکبار دیدم کسی صدام میکنه و وقتی رد صدا رو دنبال کردم همون آقای سوییشرت آبی بود...
ادامه مطلب