
استاد میگفت بچهها، ساعت هشت و نیم به وقت ایران رسیدهاند نجف. دلم نمی آید بگویم کاش به یادمان باشد. آنجا آنقدر حیرانی هست که کفایت کند فراموشی غیر را، اما توی ایوان نجف، توی وادی السلام، وقت غروب مسجد کوفه، اگر گفت یک عدهای آنجا سلام رساندند، همین که ما را جز آن یک عدهی مبهم حساب کنید، کافی ست......
ادامه مطلب
بچهها زود عصبانی میشوند و چون طبعشان به دغل خو نکرده و هنوز فطرتشان سر جایش هست٬ بدون معطلی و با دم دست ترین وسیلهی ممکن بروزش میدهند. این صحنهها را حتما دیدهاید توی مهمانیها؛ اختلاف نظر بچهها٬ بالا رفتن صدا و احیانا کتک کاری یا فحش و ناسزایی. چند دقیقهی بعد هم دوباره یک بازی جدید ترتیب دادهاند و یادشان رفته چی نثار هم کردند. آن طرف بین بزرگترها قضیه فرق میکند. حرف بد بچه هنوز توی هوا چرخ نخورده همه از گوشهی چشم پدر و مادرش را میپایند و اگر خیلی خویشتندار باشند فقط توی دلشان آنها را سرزنش میکنند...
ادامه مطلب
عجیب است که بفهمی در عالم هیچ نیستی و توفیق و سلب توفیق فکر و تصمیم و عمل و نتیجه را هم خدا میدهد و در عین حال٬ هر چه برایت رخ میدهد محصول چیزی است که انتخاب میکنی. گاهی مسیر آدمی٬ به ظرافت یک نگاه٬ یک اخم٬ یک تعلل یا یک فکر گذرا زیر و رو میشود ... کاش مورد مرحمتت قرار بگیریم خدا......
ادامه مطلب